|
به کنارت مینشينم و |
|
|
|
بر زانوی تو |
|
کيستي که من |
| |
|
|
اينگونه |
|
|
|
بهاعتماد | |
نام خود را
با تو ميگويم
کليد خانهام را
در دستات ميگذارم
نان شاديهايام را
با تو قسمت ميکنم
|
به کنارت مینشينم و |
|
|
|
بر زانوی تو |
اينچنين آرام
به خواب میروم؟
|
کيستی که من |
|
|
|
اين گونه بهجد |

گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیکنامی رفت نوبت عاشقی است یکچندی

تعیین قیمت هنر از هنرمند ساخته نیست.در خرید خون دل، ادب معیار باشه بهتره تا مروت.هنر رو وقتی به عشق می فروشی سود کلانی کردی،وغیر عشق قیمت در حکم خون بهاست.کم و زیادش برای رفع حاجته.
“فیلمنامه هزار دستان.مرحوم علی حاتمی”
- چنانچه در یک سازمان وظیفه ات را بخوبی انجام دهی از نظر همکاران آدم احمق و از نظر مدیر خود, برده خوبی هستید.
- اگر کاری فراتر از وظیفه ات انجام دهی از نظر همکاران چاپلوس و از نظر مدیر خود جاه طلب و به دنبال پست او هستید.
نتیجه اخلاقی1:محبوبیت و همچنین پیشرفت کاری شما یا هیچ ارتباطی با کار کردن شما ندارد یا در بسیاری از موارد رابطه معکوس دارد.
نتیجه اخلاقی2:یک کارمند خوب کارمند مرده است.پس اگر کارمند هستید بروید بمیرید.
پر رو، پر حرف، وقیح و بی سیاست شده ام. این حاصل اثری است که سه ماه خدمت سربازی روی من گذاشته است. شاید چون وقت کمی دارم که با اطرافیانم معاشرت کنم احساس می کنم همه آنچه نگفته ام و در دلم مانده است را در کوتاه ترین زمان باید به آنها بگویم.خدا اثرات ۱۷ ماه دیگرش را به خیر کند.
بجز این نکته که حافظ ز تو نا خشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
۲-آیا غمها نیز مانند شادیها کوتاهند؟عمق آن چطور؟
۳-چرا هزینه های مادی و معنوی زندگی همیشه رو به افزایش است؟
۴-چرا وقتی آدم ۱۴ ساعت در روز فعالیت می کند احساس می کند که روز زودتر می گذرد؟
۵-آیا این نکته صحیح است که انسان وقتی تحت فشار قرار می گیرد پرروتر و رکیک تر می شود؟
۶-آیا این کار صحیحی است که ما بی دین ها از دینداری دفاع کنیم؟
۷- ...
پ.ن: این مطلب هم شبیه هذیان شد.این یعنی خستگی مفرط.
1-از اینکه باید از گذر دو ماه ازعمرم خوشحال باشم غمگینم ولی هنگامی که به آنچه در این دو ماه گذشت می اندیشم اندکی از غصه ام کم می شود.از اینکه توانستم دوره آموزشی سربازی را بگذرانم خوشحالم و از اینکه نمی توانم برای آنهایی که بعد از من می روند کاری بکنم غمگینم .از اینکه عده ای سربازی سخت تری از من داشته اند غمگینم و از اینکه جزو آنها نبودم خوشحالم.خلاصه درونم پر شده است از پارادوکس شادی و غم.
2-هر چند من پیش از این در شرایط خوابگاه دانشجویی بوده ام و ارزش خیلی چیز ها را می دانم اما سربازی باعث شد ارزش این چیزها را بیشتر بدانم:زمان, غذا, توالت, حمام, آب خنک, تخت یک نفره, کفش کتانی, رنگ قرمز(نیروی هوایی همه چیزش آبیست), آزادی و ...
3-از خوبیهای این دو ماه آن بود که مغزم کاملاً استراحت کرد و حد اکثر فعالیتش خیال بافی درباره چیزهای بالا بود.
4-وقتی به اتفاقات این دوماه بر می گردم و به گزینه های بسیار بد و بسیار محتمل که می توانست جایگزین آنها شود ,می اندیشم ,ایمان می آورم که خدا مرا خیلی دوست دارد.
پ.ن.1:من این دو ماه خیلی هم افسرده نبودم و با نوشتن دو مطلب قبلی فقط می خواستم شما را با محیط پادگان و دردی که یک سرباز می کشد آشنا کنم.
پ.ن.2:هنوز محل ادامه خدمتم تعیین نشده است .لطفاً دعا کنید که تهران باشم.مرسی.

وقتی هفته به هفته فقط آدمهایی را ببینی که لباس سورمه ای پوشیده اند و محصور در چهار دیواری پادگانند، اینجا چیزی جز آن احوال نمی توانی بنویسی.پادگان یعنی دیوارهای ذهنی که مافوقهایمان برایمان می سازند و آن دیوارها بیش از دیوارهای فیزیکی آزارمان می دهد.تنها چیزی که در نظام وجود ندارد نظم و قانون است.ارتش مجموعه منظمی است از بی نظمیها.جمعیت موشها از سربازان بیشتر و سازماندهی آنها بهتر است.توانایی یک لشکر را به تعداد نفر می شناسند نه استعداد فکری,ذهنی و درجه تحصیلی آدمهایی که در آن لشکر محصور شده اند.با ارزش ترین فاکتورهای یک جامعه یعنی وقت و نیروی انسانی در ارتش بی ارزش ترین چیزها بشمار می روند. مزخرفاتی که تحت عنوان دروس عمومی در دانشگاه به خوردمان می دادند اینجا در سطحی پایین تر تحت عنوان عقیدتی سیاسی ارائه می شود.کلاسهایش را خیلی دوست دارم چون فرصت مغتنمی است تا کمبود خواب را جبران کنم.سریازی از بین برنده حافظه, بینش و فکر است.مغز فقط به بقا می اندیشد و آنچه از ادبیات و فلسفه و سیاست و اقتصاد اندوخته ای داستان های کهنه ای است که اگر هم به یادت مانده باشد به درد زندگیت نمی خورد.
بقول "پ" کات!
پ.ن.1:کاوه آرزو دارد فیلمی بسازد که تماشاچی را از ته دل بخنداند.کاوه جان پیشنهاد می کنم حتماً به یک سربازخانه سری بزنی.سوژه های نابی برای منظورت می یابی.
پ.ن.2: شعار سرباز:چون می گذرد غمی نیست.
پ.ن.3:بی ربط:ما آدمها همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم.
به این نوشته که آن را بر روی یک پارچه بزرگ خواندم دقت کنید:
"ولادت با سعادت منجی عالم بشریت بر همه مسلمانان جهان مبارک باد"
از طرف ساکنان کوچه پونه 3
نتیجه اخلاقی: جناب منجی لطفاْ در صورت ظهور آسفالت کوچه پونه ۳ یادتان نرود. اگر هم شد برای پسر مش غلام (ساکن کوچه پونه ۳ ) یک کاری جور کنید. این دولت عدالت محور که هیچ کاری برای پونه خانم ببخشید پونه ۳ نکرد.
پ.ن: قصدم شوخی با مقدسات نبود ولی گویا سهمیه پاچه خواری و خود نمایی برای بعضی تمام ناشدنی است.
امروز اولین روز خدمت سربازی بنده بود.هیچ علاقه ای به نوشتن درباره خدمت ،نظام، سربازی و امثال آن ندارم. یکی از دلایل مهمش آن است که اگر بخواهی انتقادی به موضوع خدمت سربازی ،فلسفه وجودی آن و نحوه گذراندن آن و ... نگاه کنی روزی دهها صفحه سیاه می کنی و آخرش هم هیچ فایده ای ندارد. می خواهم در این زمینه بی تفاوت باشم تا راحت تر سپری شود. نمی خواهم از فرصتی که به من داده شده تا به ذهنم استراحت بدهم براحتی بگذرم. می خواهم به چیزهای مهم تری بیندیشم. گمان کنم بشود کمی مطالعه ام را زیاد کنم. احتمالاْ کمتر خواهم نوشت چون فرصتش را ندارم.
پ.ن: دوستی می گفت سربازی وقتهایی را هم که می خواهی به بطالت بگذرانی هدر می دهد.