
مادران روستا
سالهاست برای کودکانشان
رویای تو را می بافند
تار و پودی از شرم و غرور.
ای شفاعت دشت
که باران جز برای تو نمی بارد
از کدامین آسمان آمده ای
که دامنت اینگونه ستاره باران است.
۳۰ اردیبهشت ۸۴
امروز یه کار پیدا کردم.بنظرم کارش بد نیست ولی از اینکه نصف کارمندای شرکت خانم بودن میشد فهمید که حقوقش زیاد نیست.(استثمار داوطلبانه)
وقتی داشتم میومدم خونه متناوباً چندین آدم بد بخت بیچاره رو دیدم و با توجه به آنکه اون لحظه بنده خودمو خوشبخت ترین آدم دنیا می دونستم و دیگه دلیلی برای غصه خوردن نداشتم خوب باید برای این آدمها غصه می خوردم.بعدشم که اومدم خونه میخواستم شادیمو با یکی از دوستام قسمت کنم که بر عکس اونم حالش گرفته بود.فقط خوش بحالش که حداقل یه دلیلی برای خودش داشت.
خلاصه غصه خوردن هم شده برای ما شغل برای خودمون نشد برای بقیه. تازه تریپشم اینطوری بهتره.
سنگین،سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان.
آبان ۷۸

کاش دلتنگي نيز نامِ کوچکي ميداشت
تا به جاناش ميخواندی
نام کوچکي
تا به مهر آوازش ميدادی،
همچون مرگ
که نام کوچک زندگيست.
شاملو
خوب وقتی حوصله هیچ کاری نیست همین شعرم غنیمته.نه؟
این شعر رو اولین بار شش سال پیش از دختر عموم شنیدم اما گویا به مرحمت فضای اینترنت مدعیان زیادی پیدا کرده.بهرحال چه اونا راست بگن چه من، شعر واقعا زیباست:
ديدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود
انگار خودش نبود، عاشق شده بود
افتاد، شکست، زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود، عاشق شده بود.

هر فردی در درون خود دنیای کشف نشده ای دارد دنیایی که درکش بعضی از اوقات حتی برای خود فرد هم غیر ممکن می شود اما...
اما ما بدنیا نیامده ایم که تا آخرعمر مشغول کشف خود و دیگران باشیم.هر فردی را به آن میزان که با او در ارتباط هستیم بشناسیم.شاید ساده تر دیدن رفتار آدمها در تصمیم گیریهامان درباره زندگی به ما کمک کند.از همه مهمتر آنکه خودمان را ساده کنیم.
آنقدر پیچیده نیندیشیم که خودمان هم از درکش عاجز شویم.ذهنمان را بیهوده به اندیشیدن درباره درونمایه اطرافیانمان مشغول نکنیم و...
***
با افکندن خود به دره شاید سر انجام به شناسایی خویش توفیق یابیم .

مثل احساس نبودن
وقتی که روزهای ابدی داد می زنند
خسته ام.
راه که برسد
سبد سبد رویاهایم را نشانت می دهم
ببینی می فهمی برای چیدنش چند شب نخوابیده ام.

امروز حوالی میدان ولی عصر همراه داداشم می خواستیم سوار تاکسی بشیم که یهو دیدم دور وبرم شلوغ شد و در همین حین یکی دست کرد تو جیب من و می خواست کیف پولمو در بیاره.دستشو کنار زدم ولی تو همون شلوغی فرار کرد و من و داداشم که فهمیده بودیم چند نفر با هم هستند بیخیال قضیه شدیم و سوار تاکسی شدیم و اومدیم سر تخت طاووس.اونجا وقتی من ماشین پلیس رو دیدم یهویی به سرم زد که برم بهشون بگم.همین کارم کردم.
سوار ماشین پلیس شدیم و دوباره رفتیم میدون ولی عصر.(البته اینم بگم که دو تا مامور پلیسی که همراهمون بودن انگار فیلم پلیسی زیاد دیده بودن بد جوری جو گیر شده بودن
).خلاصه آقا ما رفتیم و دیدیم که دو تاشون هنوز اونجا هستن.به محض دیدن ماشین پلیس یکیشون در رفت ولی اون یکی دیگه رو گرفتنش.البته خیلی سعی کرد فرار کنه ولی مامورها چند تا ضربه مشتی زدنش که طرف بیخیال فرار بشه.
وقتی رفتیم کلانتری قضیه کاملا برگشت. یهو دلم برای این بدبخت بدجوری سوخت.یک آدم بی پول و مفلوک که خیلی حالت نزاری داشت.(شاید هم فیلمش بود).ما بعد از نیم ساعت معطلی تونستیم از اون خراب شده بیایم بیرون ولی از اون موقع تا حالا همش دارم فکر می کنم که کار درستی کردم یا نه؟
امشب باید با دو تا دلهره بخوابم یکی اینکه ممکنه یه آدم بد بختو انداخته باشمش زندان و دیگه اینکه یک وقت اینا آدرسه منو گیر نیارن بیان دمار از روزگارم در آرن؟ ![]()
![]()

نخبه کشی در کشور ما دوسویه شده است.در وهله اول حکومت ماست که نخبگان و مشاهیر را از فعالیت آزاد در جامعه باز میدارد مگر آنکه چون آنان بیندیشد و یا اصلا نیندیشد.
اما سوی دیگر این ماجرا به مردم ما بر می گردد.عدم ایجاد رابطه منطقی بین روشنفکران و عوام باعث دوری آنان از هم شده است که احساس عدم نیاز مردم به نخبگان و روشنفکران را در پی دارد.حکومت نیز از این آب گل آلود ماهی مطلوب خود را می گیرد.
یادم نمیرود که سال ۷۷ کیارستمی برای دیدن فیلم "دو زن" به دعوت تهمینه میلانی به دانشگاه ما آمد.البته نیکی کریمی هم آمده بود.اگر بدانید که دانشجویان با فرهنگ ما در هنگام نمایش فیلم و هنگام ورود خانم کریمی چه کردند.چند دقیقه بعد از شروع نمایش فیلم کیارستمی خیلی بی سر و صدا آبرویش را جمع کرد و رفت.بقول دوستم عباس در روشنایی آمد، در تاریکی رفت.
پیر شده است ولی شاید هنوز از خود می پرسد خانه دوست کجاست؟

ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود، آگاهانند.
شاملو
امروز من بودم و تو و خورشید هر کی منطق خودشو داشت.
ولی آخرش سه تاییمون خوشحال رفتیم خونه.
حتی خورشید که ابرها کلّی حالشو گرفتن.
رييس جمهور از دانشگاه تهران تشكر كرد كه در مراسم اعطاي نشان دكترا به وي «كلاه ديگري بر سرش نگذاشتند» و به پوشاندن رداي دكترا اكتفا كردند و «شايد احساس كردند اين گردن و شانه و سر، ديگر تاب داشتن كلاه ديگري را ندارد.»
خاتمي خاطرنشان كرد كه گرچه به لطف خداوند تا چند ماه ديگر يكي از اين كلاهها برداشته خواهد شد، افزود: من در شگفتم كه براي برداشتن اين كلاه صف طويلي تشكيل شده تا يك نفر اين كلاه را بر سر خود بگذارد.

اردیبهشت ۷۹
عکاس :محمد برنو
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
مارا از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم .
مارگوت بیکل
" آه ..دوستت دارم"،"همه وجودم سرشار از عشق توست"،"دوست داشتن برتر از عشق است پس دوستت دارم معشوقه ام".
وبلاگی را دیدم که در آخرین مطلبش 16 بار آه،12 بار دوستت دارم و 14 بار کلمه عشق را نوشته بود. وبلاگ دیگری با 7750 بار نوشتن دوستت دارم قلبی را کشیده بود.شاید می خواسته بگوید که به اندازه همه روزهای زندگیش علاقه مند است...
این هم از جوانان امروز.همه آرمانشان شده رسیدن به معشوق.بعدش هم که رسیدن نمی دونن چیکار می خوان بکنن. احتمالاً مجدداً آرمانی خوش تیپ تر و خوشگل تر و شاید هم پول دار تر انتخاب می کنند.

اندیشه هایم بر قلم سنگینی می کنند
کاغذ پاره می شود
دریچه ای به رویم باز می شود
که دیگر بار توان خود را در آن بیازمایم.
