وقتی که نوشتن این وبلاگ را شروع کرد اندیشیدم که مکانی را یافته ام که می توانم بی پروا و با صدای بلندفریاد بزنم.
راستش این روزها به این می اندیشم که چرا دیگر حرفی ندارم چرا صدایم بلند نیست و ...
صرف نظر از هزار و یک دلیل که همیشه و برای هر کاری به ذهنم می رسد این چند نکته به نظرم مهم آمد:
۱- بعد از مدتی نوشتن بنظرم آمد که دیگر تهی شده ام و چیز جدیدی برای نوشتن ندارم این بود که تصمیم گرفتم که بیشتر بخوانم و کمتر بنویسم.اولی راکد ماند و دومی عملی شد.
۲- خود سانسوری یکی از موانع پیشرفت هنر است.نوشتن من گرچه هنر نیست ولی شامل این قاعده می شود.ترس از بد نوشتن،ترس از برداشت غلط از نوشته هایم و بطور خلاصه اهمیت بیش از حد دادن به مخاطب مهمترین دلیل خود سانسوری من بوده است.البته اینکه احساس میکنم که هر چیزی که اینجا مینویسم حتما باید دارای ارزش زیادی باشد به خود سانسوریم دامن زده است.
۳- سر گشتگی ام این روزها بالا گرفته و باعث شده که به محض آنکه می خواهم از چیزی بنویسم هزاران چیز دیگر به ذهنم حمله بیاورند و من که آدمی تنبل و بیحوصله هستم بجای مبارزه ، تسلیم را انتخاب می کنم.
۴- روزمرگی بلای انسان مثلا مدرن امروز است.بعد از اینکه من مشغول به کار شدم این روزمرگی بیش از پیش مرا در بر گرفت و کمتر توانستم سر زدن به اینجا را در کارهای روزمره ام قرار دهم.
خلاصه آقا من هم یک انسان معمولی هستم مثل بقیه انسانها و فقط سعی میکنم که انسان معمولی خوبی باشم.(البته سعی میکنم که این ذهنیت معمولی بودن در من کاملا نهادینه شود و خودم را در وضعیتی قرار ندهم که دائم دچار احساس گناهکاری متافیزیکی نسبت یه دیگران شوم).

نمی توانم یک پیوند قوی بین ساده اندیشی و مثبت اندیشی پیدا کنم ولی امشب همانگونه که مثبت میدیدم ، احساس می کردم که به خیلی از چیزها نیز نگاه سطحی دارم و این مرا آزار می داد.آیا براستی باید همه چیز را عمیق دید و درباره اش فلسفه نوشت؟و یا اگر همه چیز دنیا را به گونه ای ساده ببینیم انسان احمقی نیستیم؟
ولی خوشحالم. چون امشب خودم بودم.برای بقیه کم بودم ولی برای خودم خیلی.
برای پنجمین سالگشت غروب "بامداد".

هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من باري همه از مردن در سرزمينيست
|
که مزد گورکن |
| |
|
|
از بهاي آزاديي آدمي |
|
|
|
افزون باشد. | |
جُستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پيافکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.