تبليغاتX
ققنوس

هیکل نحیف خودمو ول کرده بودم رو صندلی.دستامو پشت سرم گذاشته بودم و کاملاً لم داده بودم.پای راستمو هم  انداخته بودم رو پای چپ و داشتم شجریان گوش می کردم: ره میخانه و مسجد کدام است ....چون مهندس(رئیس بخش) رو صندلیش بند نمیشه و کامپیوترم تو دیده نمیتونستم فال بازی کنم وگرنه تفریحم کامل تر می شد. به نبرد دائم خیر و شر فکر می کردم و اینکه من وسط میدون نبرد دارم یه قل دو قل بازی می کنم.خوب این وسط یکم هیجان هم کم داشتم که خودم ایجادش کردم.رفتم پیش رئیس کل البته به نیت ایجاد تغییر.گفتمانمان تبدیل شد به یک جنگ  مثلاً مودبانه که البته پیروز نهایی من بودم.فعالیتم برای نصف روز کافی بود بقیه روزو دادم به خواب...


چند تا نکته کوتاه:
- بعضی آدما خیلی مزخرفن.
- خیلی از آدمای مزخرفو باید تحمل کرد.
- به آدمای مزخرف نباید رو داد.
- برای مقابله با ارباب باید خودت ارباب باشی.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384ساعت 23:52 توسط من |

مدتی است حافظ با من قهر کرده است و جوابم را نمیدهد اما من از رو نمی روم برای اینکه ارادتم را ثابت کنم دو هفته است که دیوانش را گذاشته ام داخل کیفم و همه جا همراهم  می برم.این غزل هم برای روز گرامیداشت حافظ:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت                     آری به اتفاق جهان می​توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع                  شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است                  خورشید شعله​ایست که در آسمان گرفت
می​خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست      از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می​شدم                          دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت               کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان             زین فتنه​ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید                   از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته​اند                   کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می​چکد                    حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1384ساعت 23:30 توسط من |

تنهاییمان را هر روز
به مهمانی تازه ای می بریم
روزها اگر روزه می گیریم
افطار غصه دلمان را می خوریم
"چرا ما که دستمان به دهنمان می رسد
به دلمان نمی رسد"
می اندیشیم که کوتاهی از قامت ماست
که خورشید این قدر زود غروب می کند.
هرگز نگفته ایم
چرا هیچ گل سرخی به سرخی خون دل من نیست؟

تنهایی من همیشه تنهاست

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 1:48 توسط من |

بعضی از غزلیات سعدی شدیداً به وجدم می آورد.مرورش شاید برای شما خالی از لطف نباشد:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم                    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم             شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد                  دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی                     که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم                   که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب                  که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم                       که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت             که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن             سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                    و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1384ساعت 22:59 توسط من |

بعضی از افعال مورد استفاده ما ایرانیها واقعاْ معکوسه(همچنین کارامون).
دخترک در حالی که خیلی عصبانی بود در ابتدای یک مکالمه نیم ساعته به دوست پسرش پشت تلفن می گفت:"من اصلا به تو فکر نمیکنم"...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1384ساعت 22:32 توسط من |

همیشه عاشق پاییز بوده ام.پاییز فصل تولد دوباره من است.تولد و تولد و تولد...
نه بنظرم بعضی اوقات هم باید مرد. از پس بارها بپاخاستن من چیزی جز رنجی زرد و افسوسی سیاه نمانده است.حاصل هزاران ظلمی که خود من و حیات من به من کرده است جز روحی نحیف و سرگردان نیست. دلتنگی وظیفه ام شده است.نوستالژی خونم زیاد شده است.به اندازه هزار سال خاطره در ذهنم می چرخد و به اندازه هزارانی دیگر لحظات تلخ حیاتم مثل پتک بر سرم  میکوبد.
به حق خودم می اندیشم .از لحظاتی که می توانستم داشته باشم. از لحظاتی که از دست خواهم داد. از دنیایی که شاید برای من آفریده نشده است.
آهای آدمها فقط خدا نباید بفکر ما باشد یک بار هم شما درختانتان را پای آب بیاورید مگر چه می شود.

حالم از افسردگی بهم خورد دلتنگیهایم را بالا می آورم از خنده روده بر میشوم و می میرم.

+ نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1384ساعت 22:30 توسط من |