۱- خوشبختی در بسیاری از مواقع به تدریج وارد زندگی آدم ها می شود و شاید دلیل مهمی است برای آنکه آن را درک نکنند. اما در چند روز گذشته خوشبختی های زیادی به طور ناگهانی وارد زندگی من شد گرچه منتظر آنها بودم اما جای درکم را سوزاند حیف که نمی دانم چگونه این انرژی مثبت را تخلیه کنم.در جایی که نمی توانی فریاد بزنی معلق زدن شاید مناسب باشد البته بی سر و صدا!
۲- یک ماشین خریده ام. حس مالکیت حس جالبی است.اما به نظرم مسئولیتش بیشتر از جذابیتش است.
۳- محسن دوست برادرم است که از بخت خوبم به نوعی با من همکار شده است. محسن دانشمند است و به قول خودش فیلسوف .اما به نظر من آنچه او را متمایز می کند رندی اوست این بیشترین چیزی است که از او آموخته ام. از اینکه می توانم با او در ارتباط باشم خوشحالم.البته فکر می کنم او هم بدش نمی آید شاگردی چون من داشته باشد.
۳-در کار وبلاگ من وقفه های بزرگی ایجاد می شود و دلیل من هم بسیار به آنچه محسن گفته شبیه است:
نميدانم اين تصويري كه از فضاي مجازي وبلاگ ارائه ميشود تا چه حد درست است؟
پاركي را تصور كنيد كه همه آزادند در آن حرف بزنند و سخنراني كنند. چه كساني شنوندگان بيشتري خواهند داشت؟
يكي از راههاي رسيدن به پاسخ اين سوال اين است كه ببينيم چه كساني شنوندگان بيشتري دارند.
با عرض پوزش از دوستان خوبم كه در اين پارك، افراد زيادي را به خود جلب كرده اند روش ساده زير ميتواند راه گشا اين كار باشد.
فحش بدهيد (به هر كي، دستتان از همه كوتاه باشد به خودتان فحش دهيد)، جوك بگوئيد، هرزه نويسي و هرزه نگاري كنيد و هر آنچه كه با عادات بهنجار اجتماعي در ستيز باشد (ساختار شكني) داد بزنيد حتي اگر حرف نداريد جيغ بكشيد، لخت شويد. درازه نويسي نكنيد حتي اگر جالبترين ايده ها و تحليلها باشد.
ميدانم اينها قواعد اين رسانه است و منهم اگر قبول نداشته باشم تغييري در آن ايجاد نميشود.
خوب من چكار كنم؟
هيچ. چارپايه كوچكم را بردارم بيايم اينجا و من كه نوشتنم يك هزارم حرف زدنم هم نيست، غرهاي هميشگي و متلكهاي يواشكي و دلتنگيهاي قديمي ام را به نجوايي بنويسم.
اينجا جايي براي شنيدن و خواندن نيست
اينجا جاي نوشتن است و گفتن، حتي اگر بداني هيچ كس نشنودشان.