آنتوان چخوف
اين جام ها كه در پي هم مي شود تُهی
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمی برد
من با سمند سركش و جادوئی شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام :
تا دشت پر ستاره انديشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره های گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی برد !
هان اي عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمی برد !
در راه زندگي ،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ! آب !
ديگر فريب هم به سرابم نمی برد
پركن پياله را ………. !
مرحوم فریدون مشیری
گلهای تازه شماره ۷۷ - با صدای سیاوش شجریان - در دستگاه ماهور