ساعت 2 نیمه شب است و من آخرین نوشته عمرم را می نویسم.خیلی دوست دارم حداقل این آخرین کلماتی که در این دنیا می نویسم مرا ماندگار کند.آری می گویم این دنیا چون من هم به دنیای دیگر اعتقاد دارم.دنیایی که دیگر در آن نیازی به خودکشی نیست. چرا که در آن دوست داشتن و دوست داشته شدن ساده است. دنیایی که تو را بواسطه وجودت دوست می دارند نه بواسطه آنچه از تو بدست می آورند. دنیایی که در آن دیگر تنها نخواهیم ماند.دنیایی که تو را با اسم کوچک صدا می کنند. دنیایی که محبت تو را درک می کنند. دنیایی که در آن گناهی نیست که مرتکب شوی.دنیایی که فقر،فساد، بی عدالتی،جنگ، ظلم، دروغ، تهمت و هزاران چیز دیگر مفاهیمی انتزاعی هستند نه حقایقی عریان.
معتقدم خدایی که چنین دنیایی را آفریده است بی تابی مرا برای رسیدن به آن درک خواهد کرد .اندکی خسته شده ام اما این عمل من بیشتر از یک حس آرمان خواهی سر چشمه می گیرد که ناگهان در من بیدار شده است.جوششی که جز با رسیدن به آن دنیای عالی فروکش نخواهد کرد.
از هیچ کس کینه و گلایه ای ندارم. هر چند که اگر زبان گلایه بگشایم دلها خون می شود ولی بدور از انصاف است که انسانهایی را که خود در سیاهی غوطه ورند متهم کنم و با رفتنم نیز حق دفاع از آنان را سلب کنم.
اما اکنون که می خواهم به ملاقات خدا بروم می خواهم از او گلایه کنم.او که مرا و این همه درد و رنج را آفرید چرا توان صبر در برابر آنها را به من نداد.چرا همه نعمتها را نصفه و نیمه به من عطا نمود. او که تنها کس من بود چرا گاهی مرا تنها گذاشت.چرا کمی از بخشش خود را به من نبخشید.او که به من توان درک سیاهی ها را داد چرا توان پاک کردن آنها را نداد. او که از دل من خبر داشت پس چرا ...
آخ مدتها بود این گونه درد دل نکرده بودم.احساس سبکی می کنم. احساس جوششی دیگر. احساسی که مرا به او نزدیک می کند. به نظرم با چنین احساسی باید زندگی کرد. نباید مرد. پس زنده باد زندگی.
آشخور واژه اي است عاميانه كه به سرباز درجه صفر كه دوران وظيفه را مي گذراند اطلاق مي شود. پیدایش اين واژه احتمالاً حتي به پيش از شكل گيري قانون خدمت اجباري نظام باز می گردد. در اواخر حكومت قاجار هنگامي كه فقر بخشهاي زيادي از ايران را فرا گفته بود عضويت در ارتش و امرار معاش از اين راه به افتخاري براي مردان جوان تبديل گشته بود و البته هر كسي را نيز ياراي ورود به ارتش نبود چرا كه سربازان از بين مردان ورزيده و قوي انتخاب مي گرديدند.زماني كه سير كردن شكم اولين دغدغه مردم ايران بخصوص در روستاها بود،آشخور به سربازاني خطاب مي شد كه غالب غذاي آنان شبيه آش (آبكي) بود و برای مردم آن زمان بسيار لذيذ مي نمود.در گذر زمان و با بهبود اوضاع معيشتي مردم از بار معنايي مثبت اين واژه كاسته شد و با اجباري شدن خدمت نظام به مرور تبديل به يك واژه كاملاً منفي گرديد. مثلاً در ارتش درجه داران براي تحقير سرباز صفر از اين واژه استفاده مي كنند.
خوب است بدانيد كه اولين قانون نظام وظيفه عمومي ايران در دوران رضا شاه و در سال 1304 به تصويب رسيد كه با توجه به اعتراضات و عدم همراهي مردم عملاً تا سال 1309 اجرايي نگرديد.البته قبل از آن تاریخ نیز سرباز گیری صورت می گرفته که به صورت عمومی و اجباری نبوده است.
پ.ن: يك فكري هم براي مشكل ما كنيد كه در دختر بازي معموليمان هم مانده ايم.
برتراند راسل
در اينكه روزنامه شرق پس از رفع توقيف ديگر آن روزنامه هميشگي نبود ترديد ندارم. اين نظر من و بسياري از دوستان من است كه خواننده روزنامه بوده اند . بارها در وبلاگها ديده ام كه از عمق كم اطلاعات نويسندگان مقالات شرق انتقاد شده است. از فلان مقاله كه اطلاعات نادرستي را درباره فلان مكتب هنري به خواننده داده است. از نویسندگانی که براحتی درباره آدمها نظر می دهند.جالب است كه نثر اين نويسندگان شرق از چنان اعتماد به نفسي برخوردار است كه خواننده جز باور آنچه بناست به او قبولانده شود چاره اي ندارد.
داستان توقيف دوباره شرق داستان همين آدمهايي است كه به هر قیمتی مي خواهند كاغذي سياه شود و روزنامه ای روی پیشخوان برود.اینها دور انديشي را فداي كوته انديشي و متفاوت انديشيدن مي كنند.بهانه توقيف اين باره شرق مصاحبه با شاعري است كه عقايد جنسي متفاوتي دارد و بيش از شعر و داستانش به اينگونه انديشيدن معروف است.(گرچه او به واسطه توقيف شرق معروف شد). من البته او را نمي شناختم ولي پس از اين قضيه چند تا از داستانهاي كوتاهش را خواندم و حتي يكي را پسنديدم. اما براستي آيا مصاحبه با شخصي همچون ساقي قهرمان ارزش تعطيلي يك روزنامه را دارد؟ آيا شاعر زن موجه تري وجود نداشت كه در باره زبان زنانه شعر با او مصاحبه شود؟ آيا نويسنده و دبير گروه و سردبير نمي دانسته اند كه وارد خط قرمز مي شوند؟
اگر مي دانسته اند كه كار بسيار غير حرفه اي و احمقانه ای كرده اند و اگر هم نمي دانسته اند باز هم كارشان غير حرفه ايست. بهر حال ازاينكه شرق تعطيل شد ناراحت نيستم شايد فرصتي به روزنامه نگاران جوان اين روزنامه بدهد تا علاوه بر بالا بردن اطلاعات خويش ،حرفه اي گري مطبوعاتي را نيز بياموزند.حرفه اي كه هر كسي را نباید ياراي ورود به آن باشد.
دور مجنون گذشت نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست