وقتی هفته به هفته فقط آدمهایی را ببینی که لباس سورمه ای پوشیده اند و محصور در چهار دیواری پادگانند، اینجا چیزی جز آن احوال نمی توانی بنویسی.پادگان یعنی دیوارهای ذهنی که مافوقهایمان برایمان می سازند و آن دیوارها بیش از دیوارهای فیزیکی آزارمان می دهد.تنها چیزی که در نظام وجود ندارد نظم و قانون است.ارتش مجموعه منظمی است از بی نظمیها.جمعیت موشها از سربازان بیشتر و سازماندهی آنها بهتر است.توانایی یک لشکر را به تعداد نفر می شناسند نه استعداد فکری,ذهنی و درجه تحصیلی آدمهایی که در آن لشکر محصور شده اند.با ارزش ترین فاکتورهای یک جامعه یعنی وقت و نیروی انسانی در ارتش بی ارزش ترین چیزها بشمار می روند. مزخرفاتی که تحت عنوان دروس عمومی در دانشگاه به خوردمان می دادند اینجا در سطحی پایین تر تحت عنوان عقیدتی سیاسی ارائه می شود.کلاسهایش را خیلی دوست دارم چون فرصت مغتنمی است تا کمبود خواب را جبران کنم.سریازی از بین برنده حافظه, بینش و فکر است.مغز فقط به بقا می اندیشد و آنچه از ادبیات و فلسفه و سیاست و اقتصاد اندوخته ای داستان های کهنه ای است که اگر هم به یادت مانده باشد به درد زندگیت نمی خورد.
بقول "پ" کات!
پ.ن.1:کاوه آرزو دارد فیلمی بسازد که تماشاچی را از ته دل بخنداند.کاوه جان پیشنهاد می کنم حتماً به یک سربازخانه سری بزنی.سوژه های نابی برای منظورت می یابی.
پ.ن.2: شعار سرباز:چون می گذرد غمی نیست.
پ.ن.3:بی ربط:ما آدمها همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم.