تبليغاتX
ققنوس - افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

1-از اینکه باید از گذر دو ماه ازعمرم خوشحال باشم غمگینم ولی هنگامی که به آنچه در این دو ماه گذشت می اندیشم اندکی از غصه ام کم می شود.از اینکه توانستم دوره آموزشی سربازی را بگذرانم خوشحالم و از اینکه نمی توانم برای آنهایی که بعد از من می روند کاری بکنم غمگینم .از اینکه عده ای سربازی سخت تری از من داشته اند غمگینم  و از اینکه جزو آنها نبودم خوشحالم.خلاصه درونم پر شده است از پارادوکس شادی و غم.
2-هر چند من پیش از این در شرایط خوابگاه دانشجویی بوده ام و ارزش خیلی چیز ها را می دانم اما سربازی باعث شد ارزش  این چیزها را بیشتر بدانم:زمان, غذا, توالت, حمام, آب خنک, تخت یک نفره, کفش کتانی, رنگ قرمز(نیروی هوایی همه چیزش آبیست), آزادی و ...
3-از خوبیهای این دو ماه آن بود که مغزم کاملاً استراحت کرد و حد اکثر فعالیتش خیال بافی درباره چیزهای بالا بود.
4-وقتی به اتفاقات این دوماه بر می گردم و به گزینه های بسیار بد و بسیار محتمل که می توانست جایگزین آنها شود ,می اندیشم ,ایمان می آورم که خدا مرا خیلی دوست دارد.

پ.ن.1:من این دو ماه خیلی هم افسرده نبودم و با نوشتن دو مطلب قبلی فقط می خواستم شما را با محیط پادگان و دردی که یک سرباز می کشد آشنا کنم.
پ.ن.2:هنوز محل ادامه خدمتم تعیین نشده است .لطفاً دعا کنید که تهران باشم.مرسی.

عکس از یکی از دوستان خدمت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 19:56 توسط من |